درگذشت دو پهلوان
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:
 
 
تهران ۳ اردیبهشت ۱۳۲۱ ـ ورزشکاران ایرانی به مناسبت درگذشت دو تن از پهلوانان نامی عزادارند. اطلاعات هفتگی مهم ترین مجله هفتگی پایتخت در سوگ این دو پهلوان می نویسد:
«پدران ما از دیرباز به پرورش روح سلحشوری و پهلوانی در نهاد فرزندان خود علاقه فراوانی داشتند و همت آنها بر این بود که جوانان خود را دلیر و زورمند و جوانمرد و پهلوان بار آورند. جوانان و مردانی که به مرتبه بلند و والای پهلوانی می رسیدند، مورد ستایش و احترام عموم مردم بودند. در نتیجه همین تمایل و علاقه عمومی به پرورش روح سلحشوری و پهلوانی زبان فارسی از واژه های مرادف پهلوانی توانگر است و حماسه های ملی ایران که مهم ترین آنها شاهنامه فناناپذیر خداوندگار سخن فردوسی طوسی است، شرح جانبازی ها و تصویر روح های بزرگ پهلوانان ملی ایران است.
ایرانیان آن کسی را پهلوان نمی دانستند که دارای سینه ای فراخ و بازوانی قوی و بدنی نیرومند و چالاک باشد.
پهلوان در نظر آنان کسی بود که گذشته از نیرومندی و قوت بدن به کلیه صفات لازم پهلوانی که عبارت از جوانمردی و مروت و مردانگی می باشد، ایمان داشته باشد و به تکالیف و وظایف لازمه این صفات عمل نماید و به همین جهت پهلوانان ایرانی همگی جوانمرد و فداکار بوده اند. نیرو و توان خود را در راه خدمت به میهن و حفظ شرف و افتخار هم میهنان به کار می انداختند. به همان اندازه که در برابر دشمن بدکنش سخت و پابرجا بودند، در برابر افتادگان و مستمندان و برادران و استادان خود متواضع و بردبار بودند. با ترس و بیم آشنا نبودند، دروغ و نادرستی را نیز نمی شناختند. در برابر همت بلند آنان مال و جاه دنیوی ارزشی نداشت. فریب نمی خوردند و هرگز فریب نمی دادند، پرخطرترین کارها را بدون اینکه خم به ابرو بیاورند، انجام می دادند در همه جا و همه کار خدا را در نظر داشتند و از یزدان پاک مدد می خواستند. در یک کلمه آیین آنها مروت و جوانمردی بود.
اکنون ما می خواهیم دو تن از پهلوانان نامی این دیار را که یکی پس از دیگری جهان را بدرود گفتند و جامعه ورزشکاران ایران را سوگوار ساختند، به شما معرفی کنیم و تصویری از روح پهلوانی ایران را در اینجا مجسم نماییم:
شادروان حاج سیدحسن رزاز (شجاعت)
کمتر کسی است که در ایران این مرد نامور را نشناسد. این مرد غیرتمند و جوانمرد که از مرگ خودجوانمردان و پهلوانان ایران را سوگوار و ماتمزده ساخت، یک پهلوان به تمام معنی بود. یعنی به آیین جوانمردی و فداکاری ایمان داشت. مرحوم حاج سیدحسن فرزند مرحوم سیداسماعیل در سال ۱۲۵۷ هجری قمری در تهران پا به عرصه وجود نهاد. آغاز زندگی خود را در نجف اشرف در مدرسه مرحوم آیت الله آخوند محمدکاظم خراسانی صرف تحصیل علوم دینی نمود و آنگاه به میهن خود بازگشت و در شمار احرار و آزادی خواهان ایران درآمد و تا پایان حیات با این خوی زیست.
مرحوم حاج سیدحسن رزاز در شمار یکی از پهلوانان بزرگ ایرانی بود و همه پهلوانان و ورزشکاران ایرانی به نوچگی او افتخار می کردند. وقتی یکی از پهلوانان زورمند هندوستان موسوم به «صید تا خوتای» که ۱۷ پهلوان و کشتی گیر مشهور را در مسابقه کشتی مغلوب کرده بود و ۱۳ مدال و نشان عالی قهرمانی از ۱۳ کشور جهان داشت، وارد تهران شد و ورزشکاران از مرحوم سیدحسن رزاز تقاضا می کنند که با این حریف زورمند پنجه درافکند. سیدحسن رزاز با اینکه در این موقع ورزش را ترک گفته بود، برای حفظ شرف این سرزمین مردخیز حاضر به شرکت در این مسابقه گردید.
در باغ مرحوم مصدق السلطنه (دکتر محمد مصدق) مجلس مسابقه با حضور تمام ورزشکاران تهران و جمع کثیری از مردم پایتخت آغاز گردید. پهلوان نامی ایران در این روز سه بار پهلوان معروف هندی را مغلوب می کند. سرانجام پهلوان هندی به وسیله مترجم به شکست خود اعتراف نمود و تمام نشانهایی را که از کشورهای مختلف جهان گرفته بود، به سید تقدیم کرد، سید نپذیرفت و پهلوان هندی اصرار کرد، سرانجام پهلوان هندی مهم ترین مدال خود را به سینه سید آویخت ـ به مناسبت این پیروزی از طرف احمدشاه مدال درجه اول ورزش به سید اهدا شد.
خدمات سیدحسن رزاز
بعد از آنکه محمدعلی شاه مجلس را به توپ بست و آزادی خواهان را قلع و قمع کرد، سیدحسن رزاز که در شمار مشروطه خواهان بود دستگیر و در سلطنت آباد زندانی شد و اگر یکی از خیراندیشان نبود، او را می کشتند. سید یک دموکرات واقعی و با ایمان بود. سید در موقعی که مرحوم مدرس در معرض ترور واقع شد و مجروح گردید، حمایت او را به عهده گرفت و تا هنگام شفا یافتن او چه در خانه و چه در بیمارستان وی را ترک نگفت.
اندرزی که می خوانید، از اوست:
«هر وقت حریف خود را از خود ناتوان تر دیدید، او را خفیف نکنید، راه و پهلو به او بدهید.»
در روز هفتم درگذشت او چند هزار نفر از جوانان ورزشکار با حجله های گل و چراغ بر سر خاک او شتافتند و در رأس این جمع حاج محمد صادق بلورفروش پهلوان نامی معروف جای داشت که در مرگ دوست خود گریان بود و دیری نپایید که او هم به دوست درگذشته خود پیوست.
پهلوان حاج محمدصادق بلورفروش
حاج محمد صادق بلورفروش را که زمان درازی نخستین پهلوان نامی ایران و پایتخت معرفی شده بود، همه می شناسند. وی از پیشکسوت ترین پهلوانان ایران بود و در دوران کشتی گیری و زورآزمایی او حریفی پیدا نشد که بتواند در برابر او قد مردی برافرازد و پنجه در پنجه او افکند.
از جمله هنرنمایی های او کشتی گرفتن او با پهلوانی معروف و زورمند موسوم به «مسیو کلاوری» است که هنوز هم اهل تهران بخصوص ورزشکاران آن را فراموش نکرده اند.
مسیو کلاوری از جمله پهلوانانی بود که در تمام اقطار جهان پنجه در پنجه زورمندان افکنده و همه را مغلوب کرده بود و با وجود آنکه زورمندی این پهلوان شهرت غریبی داشت، مرحوم حاج محمدصادق داوطلب کشتی گرفتن با او شد.
مرحوم حاج محمد صادق بلورفروش هم مانند حاج سیدحسن رزاز در دوران زندگی ورزشی خود گروه انبوهی از جوانان و ورزشکاران را تربیت کرد که تمامی آنها هم اکنون از ورزشکاران معروف اند.
مرحوم حاج محمد صادق پس از بازگشت از زیارت مکه معظمه از ورزش کناره گرفت و با پرهیز کاری تمام حیات شرافتمندانه خود را ادامه داد.
آیین پهلوانی
ورزش و ورزشکاری که در روزگار ما از حرفه های پولساز محسوب می شود و بشدت گرایش مادی پیداکرده است در زمان های گذشته ریشه در معنویات داشت و آیین پهلوانی ایران از این جهت دارای پشتوانه ای چندهزارساله است.
در ایران باستان، بنا به سنت، یک پهلوان نمونه، دلاوری بی باک است که هرگز هراسی به دل راه نمی دهد و یک تنه برصف دشمنان می زند و خصم را از میان برمی داردو از این جهات شبیه «الهه مهر» است که در میان موجودات ، تواناترین، خوش اندام، بلندبالا و نیرومند است. و وظیفه او همانند الهه مهر دفاع از ناتوانان، از میان برداشتن زورگویان و حمایت از پرهیزکاران است.
وجود مشترکات گوناگون و ارتباط میان آیین مهر و آیین زورخانه، هرکس را می تواند بدین اندیشه وادارد که ممکن است آیین پهلوانی ملهم از آیین های مهری باشد و بخصوص گمان کند که ساخت و آداب مخصوص معابد مهری روم باستان ریشه در ایران باستان داشته باشد که در ایران، تا زمان ما هم به صورت آداب زورخانه هنوز پابرجا مانده است.
اما در آثار فارسی، بخصوص در فتوت نامه سلطانی، آیین کشتی گرفتن و پهلوانی به پیامبران و شخصیت های اسطوره ای توراتی منسوب شده است و یعقوب و آدم ابوالبشر به عنوان کسانی که این آیین و فن از ایشان سرچشمه گرفته است یادشده اند. این نکته با نظر دیگر محققان در منسوب داشتن آیین پهلوانی به آیین مهر هماهنگ نیست، اما در یک نکته میان این دو هماهنگی وجود دارد و آن منسوب کردن آیینی است کهن به اشخاص کهن در زمانی کهن. این امر بانتایجی که مردم شناسی بدان رسیده است موافقت کامل دارد، زیرا بنابرپژوهش های مردم شناسان، آنچه به سنت به مردمان اعصار جدیدتر رسیده است، همه به اعصاری بسیار کهن مربوط است و انسان مؤمن به سنت، گمان می کرده است که آنچه را بخردانه انجام داده، قبلاً و در آغاز، توسط خدایان و پیشوایان انجام یافته بوده است.
هرچند نسبت دادن آیین پهلوانی ایرانی به یعقوب و آدم ابوالبشر که شخصیتهایی سامی اند غیرمنطقی است ولی شگفت آور نیست زیرا این از خصوصیات آیین ها و اسطوره هاست که برای دوام و بقای خود در هر دوره فکری و اجتماعی تازه، می کوشند رنگ محیط تازه را بپذیرند و خود را با تحولات زمان هماهنگ کنند. توجهی به آثار تاریخی فارسی و عربی قرون نخستین اسلامی این حالت جیوه گونه و لغزان آیین ها و اساطیر را اثبات می کند.
اعتقادات عارفانه پهلوانان ایرانی
اینک باید نکته ای دیگر را یادآور شد که در زمینه بازشناختن تاریخ و ورزش باستانی به ما کمک می کند: افسانه های کهن پهلوانی که به پارسی بازمانده، بردودسته است: یکی افسانه های پهلوانی اسطوره ای است، مانند آنچه در اوستا، در شاهنامه فردوسی یا آثاری چون گرشاسب نامه بازمانده، دوم افسانه های جوانمردی و عیاری است که کهن ترین آنها داستان «سمک عیار» است.
تحلیل شخصیت های پهلوانی اوستایی و شاهنامه ای نشان می دهد که بسیاری از خصوصیات این پهلوانان ـ ازجمله گرشاسب و رستم ـ همسان خصوصیات یکی از خدایان کهن تمدن هند و ایرانی، به نام «ایندره» است. اما مقایسه رفتار و کردار این گروه پهلوانان اساطیری با پهلوانان دوره اسلامی و آداب و عادات ایشان نشان می دهد که شباهت چندانی میان الگوی کهن «ایندره» و پهلوانان اسطوره ای با این پهلوانان اسلامی و آداب و عادات ایشان نیست. تعلق به طبقات متوسط شهری، رفتارها و اعتقادات اخلاقی و عارفانه پهلوانان ایرانی دوره اسلامی با اشرافیت، خشونت و از دم تیغ گذراندنهای خودی و بیگانه موجود در میان پهلوانان اسطوره ای ارتباطی ندارد. دقیق تر بگوییم، پهلوانی افسانه ای با پهلوانی تاریخی در ایران، باوجود بعضی ارتباط های کلی، یکی نیست و این دو از یک اصل و منشأ برنخاسته اندو برای جست وجوی سابقه پهلوانی تاریخی در ایران باید به دنبال افسانه های مربوط به جوانمردان و عیاران رفت.
افسانه های عیاری و در رأس آنها داستان سمک عیار، وجوه مشترک بسیاری را با سنن و آداب پهلوانی زمان ما نشان می دهند و مطمئناً پهلوانی اسلامی و عیاری هر دو منشأیی واحد دارند. دلیری، پارسایی، مهرورزیدن، برسرقول ایستادن، شکیبا بودن و به شب بیدار ماندن و مردمان را پاسبانی کردن از خصوصیات مشترک پهلوانی و عیاری است. حتی، چه بسیار، در کتاب سمک عیار پهلوان و عیار یکی دانسته شده اند.
از نظر طبقاتی نیز عیاران و پهلوانان اسلامی غالباً متعلق به قشر متوسط پیشه ورند.
درباره خصوصیات جوانمردان، عیاران و پهلوانان آنچه براساس کتاب «سمک عیار» که کهن ترین اثر در این زمینه می باشد می توان گفت این است که آیین جوانمردی و عیاری و پهلوانی سنتی است اجتماعی و بسیار کهن.
شواهدی که در داستان سمک عیار وجود دارد ما را برآن می دارد که باور کنیم اصل این اثر اسلامی نیست و به احتمال قوی، مربوط به دوره اشکانیان است؛ ۱ـ وجود نامهای غیراسلامی در سراسر کتاب ۲ـ ساخت کاملاً ملوک الطوایفی جامعه ۳ـ نبودن مسجد، وجود شرابخواری همگانی و بی حساب در سراسر کتاب ۴ ـ آغاز ذکر شاهان ایران با نام کیومرث و به سر رسیدن ذکر شاهان با اسکندر ۵ ـ با تابوت دفن کردن مردگان یا در دخمه نهادن ایشان ۶ـ ازدواج با محارم ۷ ـ سوگند خوردن به نور و نار و مهر و بسیاری شواهد دیگر که مناسب این گفتار نیست، دلایل روشنی برقبل از اسلامی بودن مطالب کتاب است و از این میان، شواهد دوم و چهارم فقط مشخص کننده دوره اشکانی می تواند باشد.
اگر چنین فرضی، مانند فرضیات دیگر پذیرفتنی باشد، باید معتقد شدکه قدمت سنت جوانمردی، یعنی پهلوانی ـ عیاری به زمان اشکانیان می رسد.
*
اما اگر آیین عیاری ـ پهلوانی ازسویی به آیین جوانمردان دوران اشکانی مربوط باشد و ازسوی دیگر با آیین مهرپیوند داشته باشد، باید معتقد شد که میان آیین مهر و جوانمردی پیوندی تاریخی و فکری وجود دارد. جالب توجه است که گسترش جهانی آیین مهر نیز به دوره اشکانیان می رسد.
آنچه به نظرمی رسد این است که داستان سمک عیار معرف زندگی اجتماعی ایران و نقش بسیار مهم پیشه وران و جوانمردان در دوران سلطنت اشکانیان است.
پهلوانان، سازمان های جوانمردی این دوره متکی به طبقات میانه حال شهری، پیشه وران و بازرگانان بودند و گاه به صورت نیروی مسلحی در می آمدند که در مسائل اجتماعی دخالت می کردند و منافع طبقه خود یعنی عامه مردم شهری را تأمین می کردند. اینان در شهرهای مستقل فئودالی در پی قدرتی که به دست می آوردند، گاه مسؤول امنیت شهر نیز می شدند و قدرتشان از طرف حکومت، بدین ترتیب، به رسمیت شناخته می شد.
حتی در دوره اقتدار سلسله صفوی عیاران دوسال حکومت مرکز و اطراف تبریز را در دست داشتند و شاه طهماسب اول صفوی با آنها مدارا می کرد.
پرورش تن و سلامت روح
در آیین پهلوانی پرورش تن و سلامت روح شرط اول است و پرورش تن با آدابی چنان روحانی درهم آمیخته است که جدایی آن دو از هم متصور نیست و در پاره ای از آثار ابراهیم خلیل را مبدأ فتوت دانسته اند و معتقدند که در زمان «شیث نبی» میان طریقت و فتوت هیچ گونه جدایی نبوده است. اگرچه در صحت بسیاری از اقوال تردید وجود دارد ولی آنچه مسلم است همه آنها مؤید کهنگی و قدمت آیین جوانمردی است.
آیین جوانمردی در تاریخ معاصر ایران
شادروان عبدالله مستوفی در کتاب ( شرح زندگی من) در مورد طبقه جوانمردان تحت عنوان «داش مشدی های تهران» می نویسد:
«این مردمان ساده بی آلایش نه جمعیت خاصی درجامعه تشکیل می دادند و نه آیین نامه کتبی و تشریفاتی برای پذیرفته شدن افراد درجمعیت داشتند، بلکه هرکس عملاً لوطی گری خود را ظاهرمی کرد، جزو جمعیت آنها محسوب می شد. نان خوردن از دسترنج خود، احترام نسبت به بزرگتر، محبت و مهربانی با کوچکتر، دستگیری از ضعیف، کمک به مردمان درمانده و عفیف و پاکدامن، تعصب داشتن درمورد افراد جمعیت و اهل کوچه و محله و بالاخره شهر و ولایت و کشور، فداکاری و رکی و بی پروایی، حق گویی و حمایت از حق، بی اعتنایی به مادیات، عدم تحمل تعدی و بی حسابی، اخلاق خاصه داشی بود.
«لوطی» نباید درمقابل هر «پنطی» سر تعظیم فرود بیاورد (درنظر لوطیان «پنط» به کسی گفته می شود که لوطی نباشد و غیرت نداشته باشد). لوطی نباید حرف کلفت را از هرکس که باشد بی جواب بگذارد و دست خود را برای مال دنیا پیش این و آن دراز کند. لوطی درمقابل رفیق باید ازمال و جان دریغ نداشته باشد. از بچه های محل هرکس بیش و کم دارای این مزایای اخلاقی می شد، بدون هیچ تشریفات جزو داشها محسوب می گردید.
هفت وصله از لوازم لوطی گری بود: زنجیر بی سوسه یزدی ـ جام برنجی کرمانی ـ دستمال بزرگ ابریشمی کاشانی ـ چاقوی اصفهانی ـ چپق چوب عناب یا آلبالو ـ شال لام الف لا و گیوه تخت نازک که چهارتای اولی حتمی و سه تای آخری در درجه دوم بود.
(شال لام الف لا یعنی اینکه: شال را دوبار به دورکمر می پیچیدند و سروته آن را روی ناف از هم می گذرانیدند به طوری که شکل «لا»، ایجادمی شد)
هیچوقت یکنفرداش به کسب حلاجی، دلاکی، مقنی گری، کناسی و حمالی مشغول نمی شد. اینها مشاغل «پنطیها» بود. درعوض طبق کشی، توت فروشی، چغاله فروشی، بادبادک و فرفره سازی، پالوده ریزی، دوغ فروشی و گردوی تازه فروشی از مشاغل خاص جوانهای این طبقه به شمار می آمد. مسن ترها که سرمایه ای داشتند دکانی بازکرده به همه کسبی مشغول می شدند معهذا فرنی فروشی، میوه فروشی و آجیل فروشی از مشاغل مرجح آنها بود.
درهرکوچه و گذر، این جمعیت عده ای داشت که روزها پی کسب و کار و شب ها در قهوه خانه سرگذر جمع شده، یکی دوساعتی می نشستند و ازحال همدیگر باخبرمی شدند و بعد متفرق شده به منزلهای خود می رفتند. یکی از لوازم داشی چاله حوض بازی بود که هرداشی باید شناوری بداند. ورزشکار خوب بودن و در زورخانه چهره کردن (پیشی گرفتن از دیگران) یکی از آرزوهای هر «چغاله مشدی» بود. مرشدی زورخانه که کار کشتی یادمی داد و پشت کوس نشسته اشعار شاهنامه می خواند، کاری بود که به آسانی نصیب هرداشی نمی شد، باید یک داش خیلی امتحان لوطی گری داده باشد تا بتواند پشت کوس بنشیند.
کرک بازی، بلبل بازی، سهره بازی، کفتربازی و دراین اواخر قناری بازی از تفریحات این طبقه و تربیت قوچ و خروس جنگی و جنگ انداختن آنها در سر چهارراهها و میدانهای عمومی نیز منحصربه آنها بود. دراین حیوان جنگی، بین داشها هست بند و نیست بند، نسبت به دو حیوان زیادبود که هست بند یک طرف و البته نیست بند طرف دیگر می شد و عده ای در سر فتح و شکست دوجنگنده گروبندی می کردند. گذشته از این قاپ بازی و لیس بازی هم از قمارهای مخصوص داشها بود.
درمیان امامزاده های حول و حوش تهران، امامزاده داود خیلی طرف توجه این طبقه بوده، کمتر داشی پیدامی شد که سالی یک بار یالامحاله درتمام دوره داشی یک دفعه به این زیارت نرفته باشد. چنانکه امامزاده داود به مکه مشدیها معروف شده بود و هرکس از آنها استطاعت داشت، حکماً به این زیارت می رفت. از شهدای کربلا به حضرت عباس(ع) و حر بسیارمعتقد بودند.
بزرگترین قسم آنها «به حضرت عباس و به کمربند حر» بود و این ارادت خاص از این رو بود که حضرت عباس امان نامه ابن زیاد را که به وسیله شمر برای آن بزرگوار فرستاده شده بود، ردکرده و او را بورکرده بود و حر از مقام ریاست قبیله و سرکردگی و وجاهت در نزد ابن زیاد، صرفنظر کرده نزد امام حسین آمده و جان خود را فداکرده است. فداکاری این دو بزرگوار باطبع این مردمان ساده بی آلایش متناسب و ارادت خاص آنها به این دو جوانمرد برای فداکاری یا به اصطلاح خودشان لوطی گری آنهاست.
ترتیبات رسیدن به مقام داشی
چغاله مشدی عبث عبث به مقام داشی نمی رسید تاکار برجسته ای که ازهمه کس برنیاید انجام نمی داد، داشهای یک گذر او را دارای این مقام نمی شناختند. این کار برجسته اقسام مختلف داشت، مثلاً با پشت قاشق قزوینی یک کاسه هل و گلاب را طوری بخورد که هیچ ته کاسه باقی نماند، یا بیست سی دور بدون وقفه در چاله حوض حمام محل شناکند، یا پشتک دو معلقه از بالای تیر به وسط چال حوض بزند، یا مثلاً از یک گوشه استخر بهجت آباد به گوشه دیگر زیر آبی برود، یا ده دست چلوکباب بخورد، یا ته چهارمن هندوانه یا صددانه خیار را در یک نشست بالا بیاورد، یا چنددانه نان برنجی بزرگ را در دهن گذاشته بدون معطلی بلع کند و ذره ای از دهنش خارج نشود، یا ده پانزده گیلاس آبخوری چای را در یک نشست پشت سرهم بخورد.
یا درحاضر جوابی زبردست باشد، یا قوچ و خروس را طوری پرورش دهد که درجنگ مغلوب نشود. اگر چابک سوار است اسبش همیشه پیش بیفتد و گرو ببرد، یا دو طبق پر از توت را که به وسیله یک چهارپایه طبق دوم را بر طبق اول قرارمی دادند، از حسن آباد کن که اولین توت تهران از آنجا می آید، به سر گذاشته بدون توقف تا شهر بیاورد، یا سنگ آسیایی را با طبق به سر گرفته مثلاً از سرکوچه تا ته آن ببرد، یا در زورخانه نمایشات جالبی بدهد و چهره کند مثلاً دویست جنگلی بزند و در چرخ زدن از آنها که توی گودند جلوبیفتد، یا یک نفس پانصد شنو برود و یک مشت از این کارها.
مدارج ترقی داش مشدی ها
برای ترقی از داشی به مقام ریاست های عالی تر جمعیت، از قبیل کشیدن علم و نوحه خوان شدن دسته و مرشدشدن در زورخانه، گذشته از دارابودن اخلاق داشی و لیاقت و کفایت این کارها پیشکسوتی و شاگردی کردن در نزد استادان فن هم شرط بود.
زیرا سایرین زیربار هر تازه از راه رسیده ای هرقدر هم نمایش لوطیگری داده بود نمی رفتند. خواننده عزیز می تواند فکرکند که باباشمل شدن و مطاع گشتن در نزد رؤسای یک محل، چقدر کارمشکلی بوده و چقدر اخلاق لازم داشته است تا درمیان این همه مردمان ساده و متعصب بتوان به مقامی رسید که هیچکس برخلاف امر و اراده او نتواند رفتاری بنماید، با اینکه هیچ قول و قرار و عهد و پیمان قبلی و انتخابی درکارنبود، همگی افراد مطیع و منقاد باباشمل بودند و اگر حادثه ای برای بابای حاضر پیش می آمد، برای تعیین جانشین او حاجتی به انتخاب نداشتند. زیرا قبلاً همه می دانستند که بعد از این بابا، کدام یک از رؤسا و سردسته ها لایق این مقام می باشند و بدون دسته بندی و هو و جنجال و معارضه، حق به مستحق طبیعی خود می رسید.
بعضی از تاجرزاده ها و اعیان زاده ها و حتی شاهزاده ها هم درجمعیت بودند، حاجی کاظم ملک التجار که خود پسرحاجی محمدمهدی ملک التجار بود، در ایام جوانی یکی از داشهای محله بازار و عملاً هم درگود زورخانه و چاله حوض بازی به قدری شیرین کار و به اندازه ای درحاضرجوابی و بذله گویی مشدی گری، زبردست بوده که حقاً داشهای محل علو مقام داشی او را تصدیق داشتند و او را یکی از افراد درجه اول جمعیت خود می دانستند. وقتی حاجی محمد مهدی پدرش مرحوم و او به لقب ملک التجار ملقب و جانشین پدرشد، شبی از تمام رفقای خود دعوت کرده سور مفصلی به آنها داد، بعد از شام گفت: رفقای عزیز! من با کمال افسوس باید رفاقت عملی خود را با شما ترک کنم. زیرا حالا شغلی به من رجوع شده است که دیگر وقت شناکردن درچاله حوض و شنارفتن در زورخانه را با شماها نخواهم داشت. ولی روح من همیشه نزدشماست و اگر شما با این کیفیت بازهم مرا جزو جمعیت خود افتخاراً می پذیرید، متشکر می شوم.
باباشمل محله و رؤسا و عموم داشها متفق الکلمه گفتند: تو ازمایی و ما ازتو. منبعد ما بیشتر از سایرین باید احترام مقام تورا محفوظ داریم. ما دیگر از تو متوقع همکاری عملی نیستیم و همان اتحاد معنوی تو برای ما کافی است. ما قول می دهیم که از هر حیث به تو کمک کنیم و احتراماتی که درخور مقام توست ازهمه بیشتر منظور داریم. یک قسمت از اخلاق باباشملی ازقبیل رک گویی و کله به کله زدن با مقامات عالیه دولتی و ملتی ملک التجار، نتیجه همین تربیت داشی جوانی او بود.
شاهزاده عزیز، نواده مؤیدالدوله طهماسب میرزا نیز یکی از افراد مبرز این جمعیت و تا آخر عمر جزو آنها و عملاً در کلیه کارهای آنها واردبوده، حتی به مقام باباشملی هم رسید.
بالاخره شاهزاده امیراعظم (پسر وجیه الله میرزا سپهسالار) هم در جوانی یک چند جزو این جمعیت بود.
آنها که با آن مرحوم سروکارداشته اند البته درنظر دارند که دراو هم نشانه های باهری از صدق و صفا و رکی و راستی و حاضرجوابی و بذله گویی و شهامت لوطیانه وجودداشت که تماماً نتیجه تربیت و اخلاق داشی او بود که با حسن قریحه خداداده توأم شده و حتی در نوشته ها و بخصوص مراسلات دوستانه او، اثر آن نمایان بود.»
برای اطلاعات بیشتر به شرح زندگی من ـ عبدالله مستوفی ـ ص۳۰۶ و زورخانه های تهران ـ مهردادبهار ـ ص۱۲ رجوع شود۰.