به یاد پهلوان اقا تختی
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ دی ،۱۳٩۳  کلمات کلیدی:
 

Azadeh-Akhlaghi-b

در ستایش مرگ ستودنی- ناستودنی
نگاهی به عکس مرگ تختی از مجموعه به روایت شاهد عینی “آزاده اخلاقی”
17 دی ماه مقارن با مرگ جهان پهلوان تختی، پس از گذر از نزدیک به پنجاه سال، بار دیگر تاریخ ما را صدا می زند تا تکلیف مان را با دوگانه مرگ ستودنی-ناستودنی روشن کنیم. چون همه دوگانه هایی که در زندگی هر روزه مان در لحظه های سخت تصمیم گیری برای انتخاب یکی از آن دو به ظاهر آزادیم. دو گانه هایی چون طبیعت- فرهنگ ، نیکی- بدی ، مرگ- زندگی و …
انتخاب هر یک از این دوگانه ها، به حد کافی سخت و جانفرسا و با عرق ریزان روح همراه است. چرا که با انتخاب مرگ ستودنی، جهان پهلوان را تا سال دیگر و فراخوانی دیگر، چون سایر اسطوره های دوران کودکی، در نهان خانه جانمان حفظ خواهیم کرد ، اما با انتخاب مرگ ناستودنی، به یکباره همه ی آن هاله های مقدس، رویاهای شیرین و آرزوهای قشنگ که بر تن اساطیر جاخوش کرده اند، دود می شوند و به هوا می روند و ما تنی را می بینیم که از حل معماهای دو گانه ی جهان خویش درمانده و حالا اینگونه سنگین بر تخت آرمیده است. تنی که بر روی آن پتوی سبز رنگی کشیده شده و عده ای با تحیر و انگشت به دهان در اتاق هتلی جمع شده اند. حتی کمی آن سوتر، عده ای در راه پله هتل صف کشیده اند تا تکلیف این ناسازه مرگ ستودنی-ناستودنی را برای خویش حل کنند.

کمی طول خواهد کشید تا دریابیم نظاره گر مرگی ناستودنی از پهلوانی هستیم، جایی که نگاهمان به یادداشت شبیه به وصیت نامه، قرص ها و لیوان خالی از آب در دستان کارمند هتل می افتد و یا کمی سرخوشانه به دو تابلوی آویخته بر دیوار، یکی نمایی از تابلو “شکارچی در زمستان”” پیتر بروگل “که بی شباهت به زمان وقوع این مرگ در زمستان و سردی و خشکی سرمای آن بر وجودمان نیست و تابلوی دیگر که انتخابی هوشمندانه از یکی از آٍثار” کارلوس دوران” ( نقاش فرانسوی) با نام “مردکشته شده” است.آن حیرانی آدم های درون تابلو” کارلوس دوران” بی شباهت به صحنه مرگ تختی نیست،
همین که می آییم کمی از رنج پذیرش مرگ ناستودنی را با توجه به جزئیات مثلا ضروری زندگی کم کنیم، صدای چلیک دوربین عکاس غافلگیرمان می کند، چونان شکارچی، کالبد شناس، یا کارآگاهی خصوصی و اصلا بگذارید راحت تر بگویم چون نشانه شناسی که سرش را نزدیک تر می آورد تا بهتر ببیند و کشف کند این ناسازه و دوگانه ای که از چهل و اندی سال پیش جامعه ایرانی نتوانسته است یا نخواسته است آن را حل کند.
چرا که همین دوگانگی ؛ همین بازی میان اسطوره و تاریخ، همین غیاب برخی نشانه های خودکشی- شهادت و حضور نشانه های دیگر است که توانسته غلامرضا تختی را به اسطوره ی معاصر جامعه ایرانی ارتقاء دهد. ساز وکار این اسطوره با مرگ تراژیک اش در جوانی و محبوبیت اش در میان مردم و قصه قهرمانی ها و سخاوت هایش رقم می خورد و با همدستی پنهان میان فرهنگ، جامعه و تاریخ تا به امروز دوام و قوام می یابد. آنجایی که همه تن ها، سرها، چشم ها و نگاه ها به جهان پهلوان دوخته شده است و پرسپکتیو تخت، در گشوده و تن آرمیده ما را به یک نقطه هدایت می کند؛ به لکه نور زیبایی که از پشت پنجره راه پله هتل از پس آن پرده آویخته، ما را صدا می زند و دعوتمان می کند که مرگ ستودنی اسطوره معاصر ایرانی را بپذیریم و آرام گیریم و یا چونان عده ای که در میان پله های هتل در وضعیتی آستانه ای، حیران به نظاره ایستاده اند تا ابد در این بازی دوگانه مرگ ستودنی- ناستودنی سرگردان بمانیم.

شاهدان عینی این تصویر (آزاده اخلاقی و عکس) نیز گویا پس از چهل و اندی سال و بازسازی تاریخ در عکس صحنه پردازی شده، سودای حل این ناسازه را در سر ندارند و اینگونه است که اسطوره، ردپا و اثرش را در فرهنگ و ناخودآگاه ما بر جا می گذارد و هر کنشی در پاسخ به چرایی و چگونگی مرگ تختی تلاش بیهوده ای است چرا که مرگ به عنوان امری تماشایی در این لحظه ما را غافلگیر زیبایی خود می کند، درست در همین لحظه ست که اسطوره جهان پهلوان جان می گیرد و به ما نیز جان می بخشد.

Azadeh-Akhlaghi-1

Carolus-Duran
Pieter-Bruegel